من خیلی تنبلم نه ؟!
خیلی وقته اینجا داره خاک میخوره من نتونستم آپش کنم.
شاید دلیلش اتفاقات پی در پی ای هست که افتاده...
تو خوبی ، همچنان ریزه میزه تر از هم سن و سالات ،
متاسفانه حاضر نشدی به هیچ کلاسی بری به خاطر وابستگیت ، اما خدا رو شکر یه هفته ای هست که از ساعت یک و نیم تا چهار و نیم شنبه تا چهارشنبه میری مهد و خدا رو شکر راضی هستی ، اونجا شعر و قرآن و بازی و نقاشی میکنین و یه غذای کوچولو هم با دوستات میخوری و از خانه اسباب بازی اونجا هم استفاده میکنی ، چون تو تا حالا تو هیچ فضای آموزشی نبودی ، از بقیه کندتر پیش میری.
چند وقتیکه با تراشه های الماس سرگرمیم و تو مرحله یکشو با کلی ذوق و شوق و عشق یاد گرفتی و وسطای مرحله دو هستیم و تو هر روز با ذوق و شوق میخوای که کلماهای بیشتری یاد بگیری.
هوش ریاضی خوبی داری ، یعنی همش دلت میخواد اعداد رو یاد بگیری بنوسی یا بخونی ، خوندن یاد بگیری ، مدام ازم میپرسی اینجا چی نوشته ، و اما نمی دونم چرا هیچ علاقه ای به نقاشی یا رنگ آموزشی نشون نمیدی.
همچنان عاشق اینی که برای کتاب بخونم بخصوص می می نی.
سندروم لباسشویت بهبود یافت .
کمتر سی دی میبینی
بیشتر وقتت روی تخت مامان با ماشینات میگذره
همچنان اسباب بازی مورد علاقت ماشینه
با پلی استیشنی که بابا جوونی برات خرید یه مدت کوتاه تو طول روز سرگرمی ...و شوق اولیه از بین رفت
تقریبا 1 ماهی بود که تو اتاقت تنها میخوابیدی ، اما یه مدت به خاطر اینکه مجبور بودیم تو خونه مامانی بمونم دوباره وابسته من شدی و دیگه حاضر نیستی تو اتاقت بخوابی ، در حال حاضر تو پذیرایی میخوابی!
تو خونه خیلی خوبی ، اصلا آزار و اذیت نداری ، اما خونه کسی که بریم تقریبا تمام اجداد منو میای جلوی چشمم بس که شیطونی میکنی.
این روزا منتظر اومدن یه مهمون کوچولو هستیم . امیدوارم بتونید با هم کنار بیاید
تا اینجا داشته باش تا بعد ...
برچسب:
نویسنده: نرگس جعفرینژاد
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 2:51