زمستون ٩٧ - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 7:38
يهو  هوس كردم اينجا بنويسم و چقدر دوره آخرين نوشته م ، و چقدر بده كه اينجا رو فراموش كردم ، خدا رو شكر  روزاي خوبي رو داريم ميگذرونم الان كه ٩ دي ١٣٩٧ روز يكشنبه ساعت ١ شب دارم مينويسيم ، دو تا فرشته ي قشنگ كنار هم تو اتاقشون خوابيدن ، آرين كلاس پنجم رو ميگذرونه و همچنان بي علاقه به درس ام
تابستون ۹۸ - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 7:38
خیلی وقته اینجا ننوشتم و صد حیف که ننوشتم حتی خیلی کوتاهالان که دارم این متن رو مینویسم یه هفته مونده تا من دو تا پسر مدرسه ای داشته باشم ، رادین اول که کلی ذوقش رو دارم و آرین ششم حتی که دارم مینویسم اشکام امانم رو نمیده ، میدونم دلیلش چیه انگار فیلم زندگی من داره رو دور تند رد میشه ، من هنوز
پاییز ۹۹ - تاریخ: 1399/9/19 ساعت: 3:51
اولین کلمه ی پررنگ اینروزها کروناست....ویروسی که به هیچکس رحم نمیکنه ،ویروسی که یکسالیه مهمون زمین شده و جهان رو فراگرفته ، ویروسی شبیه سرماخوردگی با شدت بالا ، بدن درد شدید ، سردرد ، و متاسفانه بدتری
عيد شد و بهار زيبا اومد - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 16:27
بهار اومده ، بهار دوست داشتني، با اون عطر دل انگيزش، با اون باروناي قشنگش، با شبنماي روي برگها و گلها ... اسفند ماه شلوغي برام بود ، تمام كارا به عهده من بود،انجام همه ي خريد و كار خونه با دو تا بچه شيطون خيلي سخت و طاقت فرسا بود ، اصولا مهدي رو زياد نميديدم ، مهدي پر از دغدغه كار بود و تا دير وقت س...
اينروزها - تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 21:44
از اون قديم نديما هميشه دنبال آرامش و عشق بودم ، بقيه چيزا برام اهميتي نداشته ، شايد من دغدغه هاي زندگيم با خيلي از زنا فرق ميكرده ،اما هميشه تيشه هاي ديگران اين آرامش رو ازم گرفته ، و يه وقتا فكر ميكنم اين دو تا بچه يه منبع بزرگ انرژي بودن واسم ...كه احتمالا يكي از ماموريتهاي حضورشون تو دنيا، دادن ...
خسته شدم از دستتون - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 0:21
پاييز شده ، اما هوا اونقدري پاييزي نيست، روزها ساعت ٧:٢٠ مهدي آرين رو ميبره مدرسه ...تا مدرسه ٥ مين بيشتر زمان نيست . بعدش سعي ميكنم به سرعت كارا رو بكنم يا تا وقتي رادين خوابه به دلمشغوليهاي خودم برسم. بايد نهار آماده كنم ، آرين وقتي مياد خيلي گرسنه اس... گاهي با رادين دراز ميكشيم و رادين میگه : ما...
اردیبهشت 91 - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
سلام ، میدونم خیلی وقته که نیومدم بنویسم . ولی اینقدر فکرم خرابه که نمی تونم تمرکز کنم تا بنویسم .فقط اومدم بگم که خیلی دوست دارم .اومدم بگم که از حرف زدنت کلی لذت میبرم از حرفای گنده گنده ای که میزنی .و کلی لجباز شدی .همچنان وابسته ای خیلی احتمالا از فردا و پس فردا میری کلاس "خانه اسباب بازی " حالا...
پسر کوچولوی خونه ما - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
من خیلی تنبلم نه ؟! خیلی وقته اینجا داره خاک میخوره من نتونستم آپش کنم. شاید دلیلش اتفاقات پی در پی ای هست که افتاده... تو خوبی ، همچنان ریزه میزه تر از هم سن و سالات ، متاسفانه حاضر نشدی به هیچ کلاسی بری به خاطر وابستگیت ، اما خدا رو شکر یه هفته ای هست که از ساعت یک و نیم تا چهار و نیم شنبه تا چهار...
اولین پست 92 - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
این عکس متغلق به یک ماه و نیمگی رادینه بازم سلام ، اومدم بازم بنويسم تاريخ قبلي رو نگاه ميکنم خجالت ميکشم !!!!!!!!! امروز 17 تير ماه يه روز گرم تابستوني با طعم دو تا پسر شيرين و دوست داشتني ، با طعم حسرت به نرسيده هاي دلم پسر دوم من در تاريخ 9 اسفند 91 بدنيا اومد ، يه زايمان خيلي سخت و طاقت فرسا داش...
پیش دبستانی - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
خلاصه ثبت نام پیش دبستان آرین تموم شد ، و یه مقدار خیالم از بابت راحت وقتی داشتیم مدارس مختلف رو بررسی میکردیم شاهد قیمتهای چندین میلیونی بودیم و من پیش خودم فکر میکردم پس این بچه هایی که تو روستاها از مدارسی پستتر از مدارس دولتی شهرهای بزرگ درس میخونن ، چطور میتونن به مدارج بالای علمی برسن یا تو به...
بهار ٩٥ - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:50

برچسب‌های مرتبط

خسته شدم از زندگی | خسته شدم از این زندگی | خسته شدم از تنهایی | خسته شدم ازاین همه نیرنگ تو | خسته شدم از چاقی | خسته شدم از بیکاری | خسته شدم از دنیا | خسته شدم از بی پولی | خسته شدم از زندگي | از زندگی خسته شدم