اسفند ماه شلوغي برام بود ، تمام كارا به عهده من بود،انجام همه ي خريد و كار خونه با دو تا بچه شيطون خيلي سخت و طاقت فرسا بود ، اصولا مهدي رو زياد نميديدم ، مهدي پر از دغدغه كار بود و تا دير وقت سركار...سال به خوبي تحويل شد ، شاد پر از خنده و رقص و شادي ، شايد ته دلم ميخواستم اون خرافه ي سال تحويل هر طور باشي تا آخرش همونطوري ميموني تو زندگيم مصداق پيدا كنه.
روز دوم عيد مهدي يه طور بدي سرما خورد و كلا شب و روزش تو رختخواب گذشت ، روز چهارم رفتيم ويلا، مهدي خوب شده بود ، اما بياره باز سخت سرماخوردگيش با شدت بسيار بيشتر برگشت و دوبار راهي دكترش كرد...انگار اون خرافه مصداق نداشت .
خلاصه شمال بدك نبود گذشت ، همينكه بچه ها ميتونستن با بچه ي خواهر و برادرم تو حياط بازي و خوشحالي كنن عالي بود.
تمام عيد كه آرين لاي كتاباش باز نكرد.راستش منم خيلي خسته بودم پيگير نشدم ، مهدي هم كه كلا به مسائل بچه ها اهميتي نميده.
اينروزها آرين به لحاظ درسي خيلي بهتر و موفق تر عمل ميكنه خدا رو شكر ، هنوز ميتونه ساعتها باعشق، تنها تو اتاقش با ماشيناش بازي كنه ، و رادين رو راه نده، رادين سربه سرش ميزاره ، اذيت ميكنه نميزاره بازي كنه ، پس بازي كردن با ماشين اونم دوتايي كاملا منتفيه!
رادين عشق اسباب بازي نيست ، لگو و خونه سازي ميتونه دقيقه هاي زيادي اونو يكجا بنشونه ،تنها چيزي كه اونو سر ذوق مياره ياد گرفتن و كتاب خوندنه ، يه آدم فول تايم ميخواد تا بشينه هي براش كتاب بخونه،و چيزاي جديد يادش بده ، اصلا هم خسته نميشه، اما من خسته ميشم ،اون دلگير... هنوزم عاشق شكلاتي ، غذا هيچي نميخوري كلا،گوشت دوست نداري، از پياز تو غذا متنفري حتي اگر رنده بشه، تنها غذاهاي مورد علاقه ات ، كباب، پيتزاو كباب ماهيتابه اي، ألويه، سالاد ماكاروني، ماهي گاهي،...هنوز خوشمزه اي زياد