پاييز شده ، اما هوا اونقدري پاييزي نيست، روزها ساعت ٧:٢٠ مهدي آرين رو ميبره مدرسه ...تا مدرسه ٥ مين بيشتر زمان نيست .
بعدش سعي ميكنم به سرعت كارا رو بكنم يا تا وقتي رادين خوابه به دلمشغوليهاي خودم برسم.
بايد نهار آماده كنم ، آرين وقتي مياد خيلي گرسنه اس...
گاهي با رادين دراز ميكشيم و رادين میگه : مامان در مورد چي صحبت كنيم ، ميگم شما بگو ، مگه تو ، بعد کلی تعارف خلاصه طرح موضوع ميكنه و شروع ميكنيم به صحبتهاي طولاني و شيرين و دوست داشتني، شعر ميخونيم، نقاشي ميكشيم، تا ساعت كش بياد و برسه به ١٢كه كم كم آماده ميشيم و ميريم پي آرین، ولی بيشتر تنها ميرم و تو مي موني پيش مامان شهلا تا من آرينو بردارم و برگردم.
اصلا پاييز كه ميشه دردسراي منم شروع ميشه، آرين دل به درس خوندن نميده ، همش پي كارتون ديدن و بازي كردنه و گاهي خسته اس...
و من بس كه ميگم بنويس خسته ام ، دقيقا بايد ساعتها بالا سرت بشينم و هزار بار بگم ، آرين بنويس، تميز بنويس ، رو خط بنويس، و تو يا گرسنه اي يا تشنه اي ، يا خسته اي يا دستشويي داري و به بهانه هاي مختلف بلند ميشي و لحظاتي از فضاي درس نوشتن فاصله ميگيري.
اينروزا من خسته ام خيلي ، عصبيم ، نگرانم ، گاهي با اون كه دلم نميخواد سرت داد ميزنم ، تنبيه ات ميكنم ...گاهي تشويق اما فايده نداره ، بازيگوشي خيلي زياد ، متاسفانه بابا هم اصلا كاري به درسا و مسائل مدرسه تو نداره و من به تنهايي بايد بار تنبلي و بي مسئوليت و بد خطي تو رو به تنهايي به دوش بكشم و سعي كنم تصحيح بشي .
ظهرا بعد نهار اجازه ٢ ساعت خواب و استراحت داري اما بعدش بايد به درسات برسي اما ساعت ١٠،١١ شب ميشه تو هنوز مشقات تموم نشده،...
متاسفانه كمك خواستن از مشاور ، روان پزشك و روانكاو و روانشناس هم هيچ كمكي نكرد
اونا فقط به گفتن اینکه بیش فعالی بسنده میکنن و یه دونه قرص ...که اونم نه که نتیجه ای نداشت بلکه باعث میشد بیتاب و افسرده بشی...
گفتند تمركزت پايينه اما اصلا اينطور نيست تو خيلي دقيقي اما تو درس حواس پرتي
رفتيم نوروفيدبك اما اون هم با هزينه هاي سنگينش كمكي نكرد.من واموندم ديگه چه كنم
واقعا موندم چه کنم ِمیون تمام مشکلات و بالا و پایین زندگی واقعا درس خوندن تو معظی شده برام
رادین تو اوج شیطنتشه ...اذیت میکنه . بسیار شیطونه . خونه لحظه ای از دستش در تمیزی نمیمونه .تلویزیونو که با عروسکش زد مرخص کرد و مجبور شدیم دوباره از تلوزیون قدیمی استفاده کنیم تا یه ذره از شیطنتش کم بشه ...کاغذ دیواریا رو یا کندی یا روشون نقاشی کشیدی ...برام یخچال نزاشتی از بس که روزی هزار بار درشو بازو بسته میکنی . همچنان با غذا خوردن غریبه ای فک کنم چشم خوردی . قبلا خیلی خوش خوراک بودی . البته الان دیگه حرص غذا خوردنتو دیگه نمیخورم - صب تا شب کارت اینکه به این و اون زنگ بزنی حرف بزنی . عملا منم نمیتونم با هیچ کس حرف بزنم چون اجازه نمیدی گوشی رو میگیری و خودت مشغول صحبت میشی . رو میز آب میریزی و ....
از دوس داشتنی بودنت کم شده شاید اقتضای سنته ...گاهی حرفای بد میزنی -پرویی - جواب برمیگردونی - حرف گوش نمیکنی - گاهی دروغ میگی ...کلا تو این سن رفتارای منفیت خیلی آزادهنده و زیاد شده ....آرین اصلا اینجور سرکش نبود .
عشق ژله - شکلات - شیر - آدامس -کیک-اسمارتیز-و اینجور هله هوله هایی
از وقتی دانشگاه تموم شد من فول تایم در خدمت شما هستم . هیچ فرصت کوتاهی حتی نیست . که بتونم بیرون برم و به کارای مورد علاقه ام برسم .این منو خسته کرده . به نظرم یه مادر باید تو هفته ساعتهایی رو مال خودش باشه بدون دغدغه ...تجدید قوا کنه ...و بتونه با انرژی بیشتر همچی رو سامون بده...
مهدی که از این بابت همکاری نداره ...اما گاهی که بچه ها رو خونه مامانش یا مامانم میزارم که صددرصد اونا رو هم با شیطتاشون عاصی میکنن حس میکنم با انرژی بهتری به خونه برمیگردم .
بعد فوت بابای مهدی . کل کار بازار و حساب و کتاب و چک و هزار تا مسئله ی دیگه افتاد رو دوش مهدی که بار منفی زیادی به روی خانوادمون گذاشت و یه مقدار زندگی از حالت نورمش خارج کرد . اون فشار رو مهدیه اما پیامدهای اون فشار روی ماست .
باز اما من سعی میکنم با دید مثبت به زندگی نگاه کنم . قانع و شکرگزار باشم . کمک رسان باشم . یار باشم نه بار ... با دلخوشیهای ساده زندگیمونو قشنگ کنم . منفیا رو تو زندگیم راه ندم ..اینا هم میگذره ...خدا رو شکر هممون سلامتیم . خدا رو شکر زندگی آرومه ..
کاش آدما قدردان باشن فقط کمی ...
۲۴مهر ۹۵ ساعت ۱:۲۶شب
برچسب: خسته شدم از زندگی,خسته شدم از این زندگی,خسته شدم از تنهایی,خسته شدم ازاین همه نیرنگ تو,خسته شدم از چاقی,خسته شدم از بیکاری,خسته شدم از دنیا,خسته شدم از بی پولی,خسته شدم از زندگي,از زندگی خسته شدم,
نویسنده: نرگس جعفرینژاد